تبليغاتX
حضور مبهم
سلام دوستان عزیز

وبلاگ من به آدرس زیر منتقل شده:

www.taentehahozoor.blogfa.com

خوشحال میشم سر بزنید.........و نظر بدید.

شاد باشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 11:32  توسط مانوش و مجید  | 

كس نمي داند ز من جز اندكي
وز هزاران جرم و بد فعلي يكي

من همي آن دانم و ستار من
جرمها و زشتي كردار من

هر چه كردم جمله ناكرده گرفت
طاعت ناورده آورده گرفت

نام من در نامه ی پاكان نوشت
دوزخي بودم ببخشيدم بهشت

عفو كرد آن جملگي جرم و گناه
شد سفيد آن نامه و روي سياه

آه كردم چون رسن شد آه من
گشت آويزان رسن در چاه من

آن رسن بگرفتم و بيرون شدم
شاد و زفت و فربه و گلگون شدم

در بن چاهي همي بودم نگون
در دو عالم هم نمي گنجم كنون

آفرينها بر تو بادا اي خدا
ناگهان كردي مرا از غم جدا

گر سر هر موي من گردد زبان
شكرهاي تو نيايد در بيان

تو در جان مني من غم ندارم
تو ايمان مني من كم ندارم

اگر درمان تويي دردم فزون باد
وگر عشقي تو سهم من جنون باد

تويي تنها تويي تو علت من
تو تو بخشاينده ی بي منت من

صدايم كن صداي تو ترانه است
كلامت آيه هايي عاشقانه است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 17:27  توسط مانوش و مجید  | 

چون صيد به دام تو به هر لحظه شکارم
ای طرفه نگارم
از دوری صياد دگر تاب ندارم
رفتست قرارم
چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگيرم نگرانم
از ناوک مژگان چو دو صد تير پرانی
بر دل بنشانی
چون پرتو خورشيد اگر رو بکشانی
وای از شب تارم
در بند و گرفتار بر آن سلسله مويم
از ديده ره کوی تو با اشک بشويم
با حال نزارم
برخيز که داد از من بيچاره ستانی
بنشين که شرر در دل تنگم بنشانی
تا آن لب شيرين به سخن باز گشايی
خوش جلوه نمايی
ای برده امان از دل عشاق کجايی
تا سجده گذارم
گر بوی تو را باد به منزل برساند
جانم برهاند
ور نه ز وجودم اثری هيچ نماند
جز گرد و غبارم

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 10:57  توسط مانوش و مجید  | 

بگذار ...

 

بگذار آن باشم که با تو در کوهسار گام بر می دارد,

بگذار آن باشم که با تو در گلزار گل می چیند ,

بگذار کسی باشم که احساس درون با او می گویی,

بگذار کسی باشم که بی دغدغه با او سخن می گویی ,

بگذار کسی باشم که در غم , سوی او می آیی ,

بگذار کسی باشم که در شادی با او می خندی ,

بگذار کسی باشم که به او عشق می ورزی.

                                                          سوزان پولیس شوتز

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 9:9  توسط مانوش و مجید  | 

رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري نخوانيم،
 براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند.
و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن
و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن
و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است.
در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند .
"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است .
" تنها" بودن ، بودني به نيمه است
و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم.

 

                                                     دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 16:9  توسط مانوش و مجید  |